تبليغاتX
به یاد نژاد - داداش

به یاد نژاد

وبلاگ دانشجوی رشته علوم ارتباطات اجتماعی دانشگاه آزاد بندر عباس ورودی 85

داداش


سال‌ها پيش، هنگامى که داوطلبانه در بيمارستانى کار می‌کردم، دختر کوچکى در آنجا بود که از بيمارى جدّى و نادرى رنج می‌برد. تنها شانس نجات او از اين بيمارى، تزريق خون برادر ٥ ساله‌اش که سال قبل به نحو معجزه‌آسايى از همين بيمارى نجات يافته بود و در بدنش پادتن (آنتی‌بادی) لازم براى مقابله با اين بيمارى تشکيل شده بود، به او بود. پزشک شرايط دختر را براى برادر کوچکش توضيح داد واز او پرسيد آيا مايل است خونش را به خواهر بزرگترش بدهد.

پسر بچه براى چند لحظه ترديد داشت. سپس نفس عميقى کشيد و گفت: «بله، من حاضرم جان خواهرم را نجات دهم

او را در تختى کنار خواهرش خواباندند و شروع به گرفتن خون از او و تزريق به رگ‌هاى خواهرش کردند. پسر بچه روى تخت خوابيده بود و لبخند می‌زد. کم کم رنگ صورت خواهرش برگشت و آثار حيات در او نمايان گشت. در اين هنگام پسر بچه رو به پزشک کرد و با صدايى لرزان پرسيد: «من الان کم‌کم می‌ميرم؟»

پسر بچه کوچولو منظور پزشک از تزريق خون او به خواهرش را درست نفهميده بود. او فکر کرده بود پزشک می‌خواهد تمام خون او را از بدنش خارج کند و به خواهرش تزريق کند


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 5:29  توسط صادقیون  |