کارمندان بخوانند
یک روز رییس شرکتی که در آن کار میکردیم ما را فرا خواند و گفت میخواهم برای شما داستانی تعریف کنم ! (این را هم بگویم که رئیس ما آدم بدی نیست فقط قلق مخصوص به خود دارد مثل خیلی از رئیسها!) در زمانهای قدیم دزدی تصمیم میگیرد که شبی به خانه حاکم شهر دستبرد بزند.او این راز را مدتی پیش خود نگه داشت ولی از آنجاییکه آدم راز داری نبود و نمیتوانست جلوی دهان خود را بگیرد بسیار تحت فشار بود تا اینکه در لباس خود یک شپش پیدا کرد و تصمیم گرفت تا راز خود را با شپش در میان نهد! او این کار را کرد و بعد شپش را دوباره در لباس رها کرد .شب به نیمه رسید و دزد با کمک یک طناب و یک چنگک از کنگره ی عمارت بالا رفت و در زیر تخت حاکم پنهان شد.از بخت بد شپش از لباس وی در آمد و به رختخواب حاکم داخل شد.حاکم از حرکت شپش بر روی بدنش مشمئز شده و از خواب پرید.سپس دستور داد چراغی بیاورند و جستجو کنند که این شپش چگونه داخل قصر شده است .وبعد از آن هم که میتوانید حدس بزنید چه شد.دزد بدبخت در حالی که در زیر تخت از ترس به خود میلرزید دیده و دستگیر شد...به اینجا که رسید رئیسمان پرسید آیا میدانید چه درسی میتوان از این حکایت کرفت؟ همه بلافاصله درس رازداری به ذهنشان خطور کرد اما رئیسمان گفت :این درست است و لازمه کار و زندگی... اما منظور من این نبود! نتیجه ی اخلاقی این حکایت این است که :بجای رفاقت با شپش و ایجاد دردسر برای خودتان با حاکم دوست شوید(با دست به خودش اشاره کرد!) و راحت زندگی کنید