تبليغاتX
به یاد نژاد

به یاد نژاد

وبلاگ دانشجوی رشته علوم ارتباطات اجتماعی دانشگاه آزاد بندر عباس ورودی 85

محبت غیر حق


زمان حضرت سليمان دو تا گنجشک يه گوشه اي نشسته بودند.

گنجشک نر به گنجشک ماده اظهار محبت مي کرد. مي گفت تو

محبوبه مني. تو همسر مني. دوستت دارم. عاشقتم. چرا به من کم

محبتي؟ چرا محلم نميذاري؟ فکر کردي من کم قدرت دارم تو اين

عالم عيال؟ من اگه بخوام مي تونم با نوک منقارم تخت و تاج

سليمان رو بردارم بندازم تو دريا. باد که مسخر سليمان

بود پيام رو به گوش سليمان رسوند. حضرت تبسمي کرد و

فرمود اون گنجشک ها رو بياريد پيش من. آوردند.سليمان به

گنجشک نر گفت خوب ادعاتو اجرا کن بينم. گفت من چنين

قدرتي ندارم. سليمان گفت پس الان به همسرت گفتي؟ گفت خوب

شوهر گاهي جلو همسرش کلاس مياد يه خالي اي  مي بنده عاشق

که ملامت نميشه. من عاشقم. يه چي گفتم ولي يا نبي الله واقعا

دوسش دارم. اين به ما محل نميذاره. حضرت به گنجشک ماده

گفت اينکه به تو اظهار محبت ميکنه چرا محلش نميدي؟ گفت يا

نبي الله چون دروغ ميگه هم منو دوست داره هم يه گنجشک ديگه

رو. مگه تو يک دل چند تا محبت جا ميگيره؟ اين کلام در دل

جناب سليمان چنان اثري گذاشت که تا چهل روز گريه مي کرد

و فقط يک دعا مي کرد. مي گفت:

الهي دل سليمان رو از محبت غير خودت خالي کن


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 9:44  توسط صادقیون  | 

روزنامه نگار


روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده می شد: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم!!!


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 12:42  توسط صادقیون  | 

امتحان


من دانشجوى سال دوم بودم. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال اين بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چيست؟»

من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا بايد می‌دانستم؟

من برگه امتحانى را تحويل دادم و سوال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سوال کرد آيا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟

استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنيد لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.

من اين درس را هيچگاه فراموش نکرده‌ام


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 14:40  توسط صادقیون  | 

پسر بچه


در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.

- پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟

- خدمتکار گفت: ٥٠ سنت

پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد:

- بستنى خالى چند است؟

خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت:

- ٣٥ سنت

- پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت:

- براى من يک بستنى بياوريد.

خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.

يعنى او با پول‌هايش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمی‌ماند، اين کار را نکرده بود و بستنی خالی خورده بود



+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 4:37  توسط صادقیون  | 

اب گرم


این مقاله ، ترجمه ای است از یک مقاله آموزشی مفید به زبان انگلیسی در دو بخش ، که نه تنها به بررسی تاثیر نوشیدن آب گرم ، پس از صرف غذا می پردازد ، بلکه به گوشه ای از نشانه های مربوط به حمله های قلبی نیز می پردازد.

تاثیر نوشیدن آب گرم پس از صرف غذا :

چینی ها و ژاپنی ها به هنگام صرف غذا ، به نوشیدن چای داغ ، و نه آب سرد ، می پردازند . شاید اکنون زمان آن فرا رسیده است که ما نیز در عادات غذاییمان تغییراتی دهیم .

این مقاله شاید بیشترین تاثیر را بر روی کسانی دارد که به هنگام صرف غذا ، عادت نوشیدن آب سرد دارند. نوشیدن یک لیوان ( فنجان ) از یک نوشیدنی خنک پس از صرف یک وعده غذایی لذت پذیر است . اما این عمل ، منجر به انجماد بیشتر چربی های موجود در غذایی می شود که تازه صرف کرده اید. نیز ، این عمل باعث کاستن از سرعت هضم غذا در سیستم گوارشی شما می شود. هنگامی که این رسوبات حاصله  با اسید های موجود در بدن واکنش دهند ، تجزیه گشته و سریعتر از غذای جامد صرف شده ، جذب سیستم گوارشی می شود . مواد حاصله به تدریج  لایه داخلی سیستم گوارشی (روده) را پوشانده و در مدت زمان کوتاهی تبدیل به چربی و سپس بروز سرطان خواهد شد. بهترین راه مقابله با این مساله ، نوشیدن آب گرم و یا صرف سوپ داغ پس از هر وعده غذایی است.

یک نکته مهم در مورد حمله های قلبی :

بایستی بدانیم که درد گرفتن دست و بازوی سمت چپ بدن ، نمی تواند تنها نشانه ی احتمال حملات قلبی باشد. در این راستا باید به بروز درد در آرواره ها نیز توجه نمود . اولین درد ها در قفسه سینه ، نخستین بار خود را در طول دوره ی بروز حمله ی قلبی خود نشان نمی دهند . دل آشوبی ( استفراغ ) و عرق کردن های شدید نیز می توانند نشانه هایی از بروز حملات قلبی باشند . بدانیم که : شصت درصد از افرادی که به هنگام خواب ، دچار حمله قلبی شده اند ، هرگز از خواب برنخواستند .

توجه به درد در آرواره ها ، می تواند شما را یک خواب سنگین بیدار سازد .


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 1:35  توسط صادقیون  | 

يک شب، حدود ساعت ٥/١١ بعدازظهر، يک زن مسن سياه پوست در کنار يک بزرگراه و در زير باران شديدى که می‌باريد ايستاده بود. ماشينش خراب شده بود و نيازمند استفاده از وسيله نقليه ديگرى بود. او که کاملاً خيس شده بود دستش را جلوى ماشينى که از روبرو می‌آمد بلند کرد. راننده آن ماشين که يک جوان سفيدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته بايد توجه داشت که اين ماجرا در دهه ١٩٦٠ و اوج تنش‌هاى ميان سفيدپوستان و سياه‌پوستان در آمريکا بود. مرد جوان آن زن سياه‌پوست را به داخل ماشينش برد تا از زير باران نجات يابد و بعد مسيرش را عوض کرد و به ايستگاه قطار رفت و از آن جا يک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود.

زن که ظاهراً خيلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسيد. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست. با کمال تعجب ديد که يک تلويزيون رنگى بزرگ برايش آورده‌اند. يادداشتى هم همراهش بود با اين مضمون:

«از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کرديد بسيار متشکرم. باران نه تنها لباس‌هايم که روح و جانم را هم خيس کرده بود. تا آن که شما مثل فرشته نجات سر رسيديد. به دليل محبت شما، من توانستم در آخرين لحظه‌هاى زندگى همسرم و درست قبل از اين که چشم از اين جهان فرو بندد در کنارش باشم. به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بی‌شائبه به ديگران دعا می‌کنم


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 0:51  توسط صادقیون  |