تبليغاتX
به یاد نژاد

به یاد نژاد

وبلاگ دانشجوی رشته علوم ارتباطات اجتماعی دانشگاه آزاد بندر عباس ورودی 85

امید

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهریک ساعت روی تختش بنشيند.تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و هميشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد .آنها ساعتها با يکديگر صحبت مي کردند. از همسر، خانواده، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند.

هر روز بعد ازظهربیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید، برای هم اتاقیش توصيف می کرد . بیمار دیگر در مدت  این یک ساعت،

با شنيدن حال و هوای دنیای بیرون، جانی تازه مي گرفت.

اين پنجره، رو به يک پارک بود که دریاچه زيبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفريحشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بيرون،زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همانطور که مرد کنار پنجره این جزئیات را تصویف میکرد، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.

روزها  و هفته ها سپری شد.

پرستاري كه براي حمام كردن آن ها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند .

مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد ، اتاق را ترك كرد .

آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خودش ببيند .

هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد

مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ؟

پرستار پاسخ داد :  شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ نابينا بود و حتي نمي توانست اين ديوار را ببيند!!.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 12:2  توسط صادقیون  | 

باز هم حکایت برادری

يكي از دوستانم به نام پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد. پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟"

پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..."

البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:

" اي كاش من هم يك همچو برادري بودم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 10:0  توسط صادقیون  | 

کارمندان بخوانند


یک روز رییس شرکتی که در آن کار میکردیم ما را فرا خواند و گفت میخواهم برای شما داستانی تعریف کنم ! (این را هم بگویم که رئیس ما آدم بدی نیست فقط قلق مخصوص به خود دارد مثل خیلی از رئیسها!) در زمانهای قدیم دزدی تصمیم میگیرد که شبی به خانه حاکم شهر دستبرد بزند.او این راز را مدتی پیش خود نگه داشت ولی از آنجاییکه آدم راز داری نبود و نمیتوانست جلوی دهان خود را بگیرد بسیار تحت فشار بود تا اینکه در لباس خود یک شپش پیدا کرد و تصمیم گرفت تا راز خود را با شپش در میان نهد! او این کار را کرد و بعد شپش را دوباره در لباس رها کرد .شب به نیمه رسید و دزد با کمک یک طناب و یک چنگک از کنگره ی عمارت بالا رفت و در زیر تخت حاکم پنهان شد.از بخت بد شپش از لباس وی در آمد و به رختخواب حاکم داخل شد.حاکم از حرکت شپش بر روی بدنش مشمئز شده و از خواب پرید.سپس دستور داد چراغی بیاورند و جستجو کنند که این شپش چگونه داخل قصر شده است .وبعد از آن هم که میتوانید حدس بزنید چه شد.دزد بدبخت در حالی که در زیر تخت از ترس به خود میلرزید دیده و دستگیر شد...به اینجا که رسید رئیسمان پرسید آیا میدانید چه درسی میتوان از این حکایت کرفت؟ همه بلافاصله درس رازداری به ذهنشان خطور کرد اما رئیسمان گفت :این درست است و لازمه کار و زندگی... اما منظور من این نبود! نتیجه ی اخلاقی این حکایت این است که :بجای رفاقت با شپش و ایجاد دردسر برای خودتان با حاکم دوست شوید(با دست به خودش اشاره کرد!) و راحت زندگی کنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 17:15  توسط صادقیون  | 

گنجشک و خدا

 

 

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي‌گفت: مي‌آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه‌هايش را مي‌شنود و يگانه قلبي‌ام كه دردهايش را در خود نگه مي‌دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه‌اي از درخت دنيا نشست.

 

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

"با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست".

 

گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي‌هايم بود و سرپناه بي كسي‌ام.

تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي‌خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.

 

خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي.

 

گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني‌ام بر خاستي.

 

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه‌هايش ملكوت خدا را پر كرد

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 22:11  توسط صادقیون  | 

صداقت

روزی روزگاری د خترکی فقیر دل به پسر پادشاه شهر بسته بود  آنقدر که روز و شب در رویای او بود. دخترک آنقدر سر به عشق پسر پادشاه سپرده بود که هیچ مردی در چشمانش جلوه نمیکرد. خانواده ی دخترک و دوستانش که از عشق او خبر داشتند به وی توصیه می کردند که دل از این عشق ناممکن برگیرد. و به خواستگارانی که مانند خودش فقیر بودند پاسخ دهد.اما او تنها لبخند میزد . او میدانست که همگان تصور میکردند او عاشق پول و مقام پسر پادشاه شده ... اما خودش میدانست که تنها مهر پاک او را در سینه دارد  . روزگار گذشت تا خبری در شهر پیچید . پادشاه تصمیم گرفته بود دخترکی را از طبقه اشراف شهر برای پسرش انتخاب کند. اما پسر از پدر خواست تا شرط ازدواجش را خودش تعیین کند. پادشاه قبول کرد . و شاهزاده روزی تصمیم خود را اعلام کرد... وی گفت فلان روز تمام دختران دوشیزه ی شهر به میدان اصلی شهر بیایند تا من همسرم را از میان آنان برگزینم . همه دختران  خوب و  بد زشت و زیبا و فقیر و دارا به میدان شتافتند و پسر پادشاه در انجا گفت من قصد دارم همسرم را از میان دختران شهر خودم انتخاب کنم  اما  تنها یک شرط برای همسر من واجب است که من آن شرط را بازگو نمیکنم. تنها یک خواسته دارم ... من به تمامی دختران شهر تخم گلی را میدهم و آنان باید تخم گل را پرورش دهند و پس از مدتی گلی زیبا از آن رشد کند. هر دختری که سلیقه ی بیشتری را به خرج دهد و گلدان زیباتری را برای من بیاورد همسر آینده ی من  خواهد بود. دختران با شور و شعف تخم گلها را گرفتند که در میان آنها دخترک دل سپرده نیز تخمی از دستان پسر پادشاه گرفت... دوستان دختر او را مسخره کردند که چرا فکر میکنی پسر پادشان میان این همه دختران با سلیقه ی شهر تو را انتخاب میکند ...! اما دخترک لبخندی زد و پاسخ داد پرورش گلی که او خواسته نیز برایم لذت آور است... روزها گذشت  و کم کم زمان به روز موعود نزدیک میشد ... اما دخترک هر چی بیشتر به گلدان خود میرسید  و به آن آب میداد و از آن مراقبت میکرد  گلی از آن نمی رویید ... او روز به روز افسرده تر میشد . به گفته ی دوستانش پی میبرد . تا روز موعود .... که همه دختران شهر با گلدانهایی زیبا و خوشبو راهی قصر شدند ...  یکی گلدانی از یاس های وحشی و دیگر نیز گلدانی از رز های سرخ در دست داشتن یکی شب بوهای معطر و دیگری لاله های قرمز... اما دخترک عاشق با گلدانی خشک و خالی راهی شد. تنها به این امید که یک بار دیگر پسر پادشاه را ببیند ... شاهزاده که گلدانها را یکی یکی میگرفت چشمش به گلدان دخترک افتاد و او را صدا کرد ... سپس به نزد پدرش رفت و در گوش او چیزی گفت و پادشاه لبخندی به لب اورد  ... پسر پادشاه بانگ بر آورد که همسر آینده من این دخترک است که گلدان خالی به همراه آورده  ... همهمه ای راه افتاد همه حتی دخترک با تعجب به وی نگاه  میکردند... که پسر پادشاه گفت: مهمترین شرط من برای ازدواج صداقت همسرم بود ... در حالیکه تمام تخم گلهایی که به دختران دادم سنگ ریزه ای بیش نبود و قرار نبود گلی از آن بروید !  و تنها کسی که به دروغ متوسل نشد این دخترک بود ...!  پس وی هیچ گاه در زندگی به من دروغ نخواهد گفت .........

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 14:53  توسط صادقیون  | 

مرگ

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.

این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.

در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...

دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون ‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 12:52  توسط صادقیون  | 

بهشت

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"

دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."

- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."

دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد."

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: " روز بخير!"

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "

- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 1:48  توسط صادقیون  | 

محبت غیر حق


زمان حضرت سليمان دو تا گنجشک يه گوشه اي نشسته بودند.

گنجشک نر به گنجشک ماده اظهار محبت مي کرد. مي گفت تو

محبوبه مني. تو همسر مني. دوستت دارم. عاشقتم. چرا به من کم

محبتي؟ چرا محلم نميذاري؟ فکر کردي من کم قدرت دارم تو اين

عالم عيال؟ من اگه بخوام مي تونم با نوک منقارم تخت و تاج

سليمان رو بردارم بندازم تو دريا. باد که مسخر سليمان

بود پيام رو به گوش سليمان رسوند. حضرت تبسمي کرد و

فرمود اون گنجشک ها رو بياريد پيش من. آوردند.سليمان به

گنجشک نر گفت خوب ادعاتو اجرا کن بينم. گفت من چنين

قدرتي ندارم. سليمان گفت پس الان به همسرت گفتي؟ گفت خوب

شوهر گاهي جلو همسرش کلاس مياد يه خالي اي  مي بنده عاشق

که ملامت نميشه. من عاشقم. يه چي گفتم ولي يا نبي الله واقعا

دوسش دارم. اين به ما محل نميذاره. حضرت به گنجشک ماده

گفت اينکه به تو اظهار محبت ميکنه چرا محلش نميدي؟ گفت يا

نبي الله چون دروغ ميگه هم منو دوست داره هم يه گنجشک ديگه

رو. مگه تو يک دل چند تا محبت جا ميگيره؟ اين کلام در دل

جناب سليمان چنان اثري گذاشت که تا چهل روز گريه مي کرد

و فقط يک دعا مي کرد. مي گفت:

الهي دل سليمان رو از محبت غير خودت خالي کن


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 9:44  توسط صادقیون  | 

روزنامه نگار


روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده می شد: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم!!!


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 12:42  توسط صادقیون  | 

امتحان


من دانشجوى سال دوم بودم. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال اين بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چيست؟»

من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا بايد می‌دانستم؟

من برگه امتحانى را تحويل دادم و سوال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سوال کرد آيا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟

استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنيد لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.

من اين درس را هيچگاه فراموش نکرده‌ام


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 14:40  توسط صادقیون  | 

پسر بچه


در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.

- پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟

- خدمتکار گفت: ٥٠ سنت

پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد:

- بستنى خالى چند است؟

خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت:

- ٣٥ سنت

- پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت:

- براى من يک بستنى بياوريد.

خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.

يعنى او با پول‌هايش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمی‌ماند، اين کار را نکرده بود و بستنی خالی خورده بود



+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 4:37  توسط صادقیون  | 

اب گرم


این مقاله ، ترجمه ای است از یک مقاله آموزشی مفید به زبان انگلیسی در دو بخش ، که نه تنها به بررسی تاثیر نوشیدن آب گرم ، پس از صرف غذا می پردازد ، بلکه به گوشه ای از نشانه های مربوط به حمله های قلبی نیز می پردازد.

تاثیر نوشیدن آب گرم پس از صرف غذا :

چینی ها و ژاپنی ها به هنگام صرف غذا ، به نوشیدن چای داغ ، و نه آب سرد ، می پردازند . شاید اکنون زمان آن فرا رسیده است که ما نیز در عادات غذاییمان تغییراتی دهیم .

این مقاله شاید بیشترین تاثیر را بر روی کسانی دارد که به هنگام صرف غذا ، عادت نوشیدن آب سرد دارند. نوشیدن یک لیوان ( فنجان ) از یک نوشیدنی خنک پس از صرف یک وعده غذایی لذت پذیر است . اما این عمل ، منجر به انجماد بیشتر چربی های موجود در غذایی می شود که تازه صرف کرده اید. نیز ، این عمل باعث کاستن از سرعت هضم غذا در سیستم گوارشی شما می شود. هنگامی که این رسوبات حاصله  با اسید های موجود در بدن واکنش دهند ، تجزیه گشته و سریعتر از غذای جامد صرف شده ، جذب سیستم گوارشی می شود . مواد حاصله به تدریج  لایه داخلی سیستم گوارشی (روده) را پوشانده و در مدت زمان کوتاهی تبدیل به چربی و سپس بروز سرطان خواهد شد. بهترین راه مقابله با این مساله ، نوشیدن آب گرم و یا صرف سوپ داغ پس از هر وعده غذایی است.

یک نکته مهم در مورد حمله های قلبی :

بایستی بدانیم که درد گرفتن دست و بازوی سمت چپ بدن ، نمی تواند تنها نشانه ی احتمال حملات قلبی باشد. در این راستا باید به بروز درد در آرواره ها نیز توجه نمود . اولین درد ها در قفسه سینه ، نخستین بار خود را در طول دوره ی بروز حمله ی قلبی خود نشان نمی دهند . دل آشوبی ( استفراغ ) و عرق کردن های شدید نیز می توانند نشانه هایی از بروز حملات قلبی باشند . بدانیم که : شصت درصد از افرادی که به هنگام خواب ، دچار حمله قلبی شده اند ، هرگز از خواب برنخواستند .

توجه به درد در آرواره ها ، می تواند شما را یک خواب سنگین بیدار سازد .


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 1:35  توسط صادقیون  | 

يک شب، حدود ساعت ٥/١١ بعدازظهر، يک زن مسن سياه پوست در کنار يک بزرگراه و در زير باران شديدى که می‌باريد ايستاده بود. ماشينش خراب شده بود و نيازمند استفاده از وسيله نقليه ديگرى بود. او که کاملاً خيس شده بود دستش را جلوى ماشينى که از روبرو می‌آمد بلند کرد. راننده آن ماشين که يک جوان سفيدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته بايد توجه داشت که اين ماجرا در دهه ١٩٦٠ و اوج تنش‌هاى ميان سفيدپوستان و سياه‌پوستان در آمريکا بود. مرد جوان آن زن سياه‌پوست را به داخل ماشينش برد تا از زير باران نجات يابد و بعد مسيرش را عوض کرد و به ايستگاه قطار رفت و از آن جا يک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود.

زن که ظاهراً خيلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسيد. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست. با کمال تعجب ديد که يک تلويزيون رنگى بزرگ برايش آورده‌اند. يادداشتى هم همراهش بود با اين مضمون:

«از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کرديد بسيار متشکرم. باران نه تنها لباس‌هايم که روح و جانم را هم خيس کرده بود. تا آن که شما مثل فرشته نجات سر رسيديد. به دليل محبت شما، من توانستم در آخرين لحظه‌هاى زندگى همسرم و درست قبل از اين که چشم از اين جهان فرو بندد در کنارش باشم. به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بی‌شائبه به ديگران دعا می‌کنم


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 0:51  توسط صادقیون  | 

فرصت


در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در يک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشه‌اى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آن‌ها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هيچيک از آنان کارى به سنگ نداشتند.

سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش را زمين گذاشت و شانه‌اش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ريختن‌هاى زياد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کيسه‌اى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. کيسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه که اين سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستايى چيزى را می‌دانست که بسيارى از ما نمی‌دانيم!

«هر مانعى، فرصتى است تا وضعيت‌مان را بهبود بخشيم


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 2:31  توسط صادقیون  | 

داداش


سال‌ها پيش، هنگامى که داوطلبانه در بيمارستانى کار می‌کردم، دختر کوچکى در آنجا بود که از بيمارى جدّى و نادرى رنج می‌برد. تنها شانس نجات او از اين بيمارى، تزريق خون برادر ٥ ساله‌اش که سال قبل به نحو معجزه‌آسايى از همين بيمارى نجات يافته بود و در بدنش پادتن (آنتی‌بادی) لازم براى مقابله با اين بيمارى تشکيل شده بود، به او بود. پزشک شرايط دختر را براى برادر کوچکش توضيح داد واز او پرسيد آيا مايل است خونش را به خواهر بزرگترش بدهد.

پسر بچه براى چند لحظه ترديد داشت. سپس نفس عميقى کشيد و گفت: «بله، من حاضرم جان خواهرم را نجات دهم

او را در تختى کنار خواهرش خواباندند و شروع به گرفتن خون از او و تزريق به رگ‌هاى خواهرش کردند. پسر بچه روى تخت خوابيده بود و لبخند می‌زد. کم کم رنگ صورت خواهرش برگشت و آثار حيات در او نمايان گشت. در اين هنگام پسر بچه رو به پزشک کرد و با صدايى لرزان پرسيد: «من الان کم‌کم می‌ميرم؟»

پسر بچه کوچولو منظور پزشک از تزريق خون او به خواهرش را درست نفهميده بود. او فکر کرده بود پزشک می‌خواهد تمام خون او را از بدنش خارج کند و به خواهرش تزريق کند


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 5:29  توسط صادقیون  | 

وای بر من


پيرمردي صبح زود ازخانه اش خارج شد ،درراه بايك ماشين تصادف كرد وآسيب ديدعابراني كه ردمي شدند او رابه اولين درمانگاه رساندند. پرستارابتدازخم هاي پيرمرد راپانسمان كرد وبه اوگفت : بايدازشماعكسبرداري شودتامطمئن شويم جايي ازبدنت آسيب وشكستگي نداشته باشد.

پيرمرد گفت :عجله دارم ونيازي به عكس نيست

پرستاران دليل عجله راپرسيدند واوگفت: زنم درخانه سالمندان است .هرصبح آنجاميروم وصبحانه رابا او مي خورم . نمي خواهم دير شود.

پرستاري به او گفت : خودمان خبرش مي كنيم

پيرمرد بااندوه گفت : خيلي متأسفم ، او آلزايمر دارد ،چيزي رامتوجه نخواهد شد ،اوحتي من رانمي شناسد

پرستار باحيرت گفت: وقتي كه نمي داند شماچه كسي هستيد چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي رويد؟

او به آرامي جواب داد: اما من ميدانم او چه كسي است.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 1:45  توسط صادقیون  | 

5 نوع ازدواج - شما جزء کدام گروه هستید؟


ازدواج یکنواخت

وقتی ازدواج کرده اید، همسرتان را از ته قلب دوست می داشته اید. اما، با گذشت زمان و درگیر شدن شما با مسائل و مشکلات روزمره، بچه ها و سایر فعالیت ها، از همدیگر دور شده اید. شما به ندرت همدیگر را می بینید، این اشکالی ندارد، اما آرزو داشتید که می توانستید زمان بیشتری را با هم گذرانده و چیزی بیشتر و فراتر از هزینه های خانه را با هم شریک می شدید.

همانطور که جدا شدن و دور شدن شما از یکدیگر، زمان برده است، نزدیک شدن دوباره به همدیگر هم نیازمند گذشت زمان است. پس نترسید و مطمئن باشید که اگر همه تلاشتان را به کار گیرید همه چیز مثل روز اول خواهد شد.

با پیدا کردن ساعاتی که بتوانید آن را در کنار همسرتان بگذرانید شروع کنید. باید دوباره کشف کنید که همسرتان چقدر موجودی شگفت انگیز است و چقدر دوستش دارید. به چیزهای مورد علاقه همسرتان، علاقه نشان دهید، تا بتوانید زمانی را در کنار یکدیگر به خوبی و خوشی بگذرانید.

به دنبال موقعیت هایی باشید که بتوانید در خلوت کنار همسرتان بگذرانید تا دوباره از نزدیک با خصوصیات عالی او آشنا شوید.

ازدواج سوء استفاده گرانه

این ازدواج ازدواجی است که در آن شما چه جسماً و چه روحاً مورد سوء استفاده طرف مقابلتان قرار می گیرید. در بسیاری از موارد، این عادتی است که از دوران کودکی در فرد ایجاد می شود. ازاینرو، از بین بردن آن نیازمند عشق و مشاوره فراوان است.

هیچ کس نباید تصور کند که به چنین ازدواجی تعلق دارد، همه شایسته یک ازدواج و زندگی زناشویی عالی بدون هیچگونه سوء استفاده می باشند.

باید برای خودتان و فرد سوء استفاده گر از متخصص کمک بگیرید. اگر طرف مقابلتان تمایلی به انجام اینکار نشان نداد، آنگاه باید از متخصص بخواهید که به شما کمک کند که چطور با چنین موقعیتی کنار بیایید. باید بدانید که اگر این سوء استفاده و بدرفتاری ها ادامه پیدا کرد، آگاه تنها راه چاره شما ترک آن زندگی است.

ازدواج مقام و عنوان

البته مهم است که با مردی ازدواج کنید که بتواند از عهده نیازهای شما برآید، اما اگر با کسی فقط به خاطر ثروت یا مقام او ازدواج می کنید . هیچ وجه اشتراکی با هم ندارید، خیلی زود متوجه خواهید شد که همیشه هم پول همه چیز نیست.

اگر ازدواج شما یکی از این نوع ازدواج ها باشد، چه باید بکنید؟ مطمئن باشید که هیچوقت دیر نیست و همیشه می توانید چیزهایی جدید درمورد همسرتان کشف کنید که بتواند او را در قلبتان جای دهد. سعی کنید به کارهای مثبتی که همسرتان برای شما و بچه ها انجام می دهد فکر کنید. از او به خاطر آن نقاط مثبت تشکر کنید و سعی کنید به چیزی فرای مقام یا وضعیت مالی او فکر کنید.

برای شناختن همسرتان وقت بگذارید و رابطه ای عمیق تر با وی بسازید.

ازدواج همسر غایب

در اینگونه ازدواج ها سر همسرتان آنقدر به کار و فعالیت های خارج خانه گرم است که شما هیچوقت همدیگر را نمی بینید.

شغل هایی هست که فرد مجبور است زمان زیادی را خارج از خانه و خانواده بگذراند. افرادی هم هستند که برای کارشان بیشتر از خانواده شان وقت می گذارند. این مسئله ممکن است به خاطر حس منفی وفاداری به کارفرما باشد یا اینکه بخواهند در کارشان همیشه برتر و اول باشند.

بعلاوه، کارها و فعالیت های زیادی وجود دارد که بتواند زمان و حواس افراد را از آنِ خود کند، اما اگر می بینید این کارها به بهای از دست دادن همسر و فرزنداتان تمام میشود، مراقب باشید چون ارزشش را ندارد.

دلیل این مشکل در زندگی شما هر چه که باشد، دیگر زمانش رسیده است که دست از آن بردارید و ببینید برای کم کردن زمانی که خارج از منزل می گذرانید و اضافه کردن به زمانی که کنار همسر و خانواده تان می گذرانید چه باید بکنید. ممکن است ابتدا شکل قربانی کردن خودتان را داشته باشد. اما اگر همراه با همسرتان تصمیم بگیرید که برای رشد و توسعه ازدواج و زندگیتان چه می توانید بکنید، مطمئن باشید که به لذت عمیقی دست پیدا خواهید کرد.

ازدواج بادوام

اینها ازدواج هایی هستند که هر کسی رویای آن را در سر می پروراند. پیرمرد و پیرزنی را که گاهی می بینید دست در دست همدیگر لبخند زنان در خیابان قدم می زنند چنین ازدواجی داشته اند.

این ازدواج ها اتفاقی به وجود نمی آیند. آنها با تلاش های مداوم، روزانه و مثبت به وچود می آیند. برای داشتن یک ازدواچ بادوام باید تلاش کرد. ازدواجی که دربرابر مشکلات مالی و اقتصادی، بیماری ها، مشکلات فرزندان، شکستن قلب ها و خیلی مسائل و مشکلات دیگر طاقت بیاورد، ازدواجی بادوام است چون زوجین از تمام این مشکلات با کمک و همکاری یکدیگر گذشته اند. آنها برای گذشتن از سد مشکلات و موانع موجود بر سر راه خوشبختیشان دست در دست همدیگر تلاش می کنند. خنده هایشان، گریه هایشان، شادی ها و غصه ها و کارهایشان با هم و در کنار هم بوده است. آنها می دانند که همیشه می توانند روی همدیگر حساب کنند.

چنین ازدواجی برای تک تک ما امکانپذیر است. فقط باید بخواهیم و هر روز، هر هفته، هر ماه و هر سال برای به دست آوردن آن تلاش کنیم.

ازدواج شما کدامیک ازاینهاست؟ آیا می خواهید همین وضعیت را حفظ کنید؟ یادتان باشد که هیچوقت دیر نیست و اگر همدیگر را دوست بدارید و تلاش کنید، می توانید خوشبخت ترین زندگی را از آنِ خود کنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 4:40  توسط صادقیون  | 

تاثیر نوشیدن آب گرم پس از صرف غذا


چینی ها و ژاپنی ها به هنگام صرف غذا ، به نوشیدن چای داغ ، و نه آب سرد ، می پردازند . شاید اکنون زمان آن فرا رسیده است که ما نیز در عادات غذاییمان تغییراتی دهیم .

این مقاله شاید بیشترین تاثیر را بر روی کسانی دارد که به هنگام صرف غذا ، عادت نوشیدن آب سرد دارند. نوشیدن یک لیوان ( فنجان ) از یک نوشیدنی خنک پس از صرف یک وعده غذایی لذت پذیر است . اما این عمل ، منجر به انجماد بیشتر چربی های موجود در غذایی می شود که تازه صرف کرده اید. نیز ، این عمل باعث کاستن از سرعت هضم غذا در سیستم گوارشی شما می شود. هنگامی که این رسوبات حاصله  با اسید های موجود در بدن واکنش دهند ، تجزیه گشته و سریعتر از غذای جامد صرف شده ، جذب سیستم گوارشی می شود . مواد حاصله به تدریج  لایه داخلی سیستم گوارشی (روده) را پوشانده و در مدت زمان کوتاهی تبدیل به چربی و سپس بروز سرطان خواهد شد. بهترین راه مقابله با این مساله ، نوشیدن آب گرم و یا صرف سوپ داغ پس از هر وعده غذایی است.

یک نکته مهم در مورد حمله های قلبی :

بایستی بدانیم که درد گرفتن دست و بازوی سمت چپ بدن ، نمی تواند تنها نشانه ی احتمال حملات قلبی باشد. در این راستا باید به بروز درد در آرواره ها نیز توجه نمود . اولین درد ها در قفسه سینه ، نخستین بار خود را در طول دوره ی بروز حمله ی قلبی خود نشان نمی دهند . دل آشوبی ( استفراغ ) و عرق کردن های شدید نیز می توانند نشانه هایی از بروز حملات قلبی باشند . بدانیم که : شصت درصد از افرادی که به هنگام خواب ، دچار حمله قلبی شده اند ، هرگز از خواب برنخواستند .

توجه به درد در آرواره ها ، می تواند شما را یک خواب سنگین بیدار سازد .


+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 2:38  توسط صادقیون  | 

ارتباط چهره با نگرش افراد به عشق


پژوهشگران مي گويند كه با نگاهي به چهره افراد مي توان دريافت كه نسبت به رابطه با جنس مخالف خود چه طرز فكر و رفتاري دارند.

پژوهشگران دانشگاههاي ابردين و سنت اندروز در اسكاتلند و دورهام در انگلستان در تحقيق مشتركي كه انجام داده اند به اين نتيجه رسيده اند كه مردها عموما زنهايي را ترجيح مي دهند كه از برقراري رابطه جنسي كوتاه مدت رويگردان نيستند. در حالي كه زنها مرداني را ترجيح مي دهند كه بتوانند با آنها رابطه اي طولاني برقراركنند.

در اين پژوهش كه گزارش آن در ژورنال "تكامل و رفتار انساني" منتشر شده، چهره ۷۰۰ نفر كه بين ۲۰ تا ۲۹ سال سن داشته اند بررسي شده است.

محققان مي گويند كه افراد مي توانند با در نظر گرفتن بعضي ويژگيهاي ظاهري و با توجه به نوع رابطه اي كه ترجيح مي دهند داشته باشند، شريك زندگي شان را آگاهانه تر انتخاب كنند.

در اين پژوهش به داوطلبان شركت كننده در تحقيق، تصاويري از چهره هاي زنان و مرداني از گروه سني ياد شده نشان داده شد و بعد آنها مي بايست عكس فردي را انتخاب كنند كه به اعتقاد آنها از رابطه اي كوتاه مدت استقبال مي كند.



همچنين از شركت كنندگان خواسته مي شد از ميان عكسها، عكس جذابترين فرد را براي رابطه اي كوتاه يا طولاني انتخاب كنند و بگويند كه كدام چهره از نظر آنها زنانه تر يا مردانه تر و در مجموع جذابتر است.

داوريهاي غريزي

پژوهشگران كه عقايد واقعي صاحبان تصاوير را نسبت به روابط عاشقانه، پيشاپيش از طريق پرسشنامه بدست آورده بودند، در مرحله بعد، نظرات شركت كنندگان را با آنچه در پرسشنامه ها نوشته شده بود مقايسه كردند. اين مقايسه آنها را متقاعد كرد كه حدس و گمان بسياري از شركت كنندگان درست بوده و حس غريزي آنها به آنها راست گفته است.

زنهايي كه با ايجاد رابطه كوتاه مدت مشكلي نداشته اند، معمولا از نظر شركت كنندگان جذاب بوده اند.

بر اساس قضاوت شركت كنندگان در اين تحقيق، مرداني كه روابط كوتاه مدت را ترجيح مي دهند اغلب كساني هستند با ظاهري مردانه، چانه برآمده، بيني درشت و چشمهاي ريز.

دكتر ليندا بوترويد، استاد دانشكده روانشناسي در دانشگاه دورهام به بي بي سي گفته است: "اين مطالعه نشان مي دهد كه ما مي توانيم در روابط مان با ديگران از قضاوتهاي غريزي خود استفاده كنيم. اين قضاوتها هميشه درست نيستند اما راهنماي مفيدي هستند."

دكتر بوترويد يادآور شده كه برداشت اوليه آدمها نسبت به هم بر اساس ويژگيهاي ظاهري شان، تا حدي در ارزيابي آنها از فردي كه مي خواهند با او رابطه عاشقانه داشته باشند و يا فردي كه او را به چشم رقيب عشقي خود مي نگرند، تاثيرگذار است.

 

دكتر بن جونز، استاد دانشگاه ابردين كه ازمحققان اين پژوهش بوده است مي گويد: "بسياري از مطالعات پيشين نشان داده است كه بخش عمده اي از قضاوتهاي مردم نسبت به ديگران، از قضاوت راجع به سلامت افراد گرفته تا ميزان برونگرايي و درونگرايي آنها، بر اساس چهره انجام مي شود.

اما اين اولين مطالعه اي است كه نشان مي دهد مردم در نوع رابطه عاشقانه اي كه خوشايند آنها باشد، نسبت به ويژگيهاي چهره فرد مورد نظرشان حساسند."

بر اساس يافته هاي اين تحقيق، زنها از مرداني كه در روابط جنسي بي بند و بارند رويگردان هستند و اين نوع مردها را نه براي رابطه اي موقت و نه رابطه اي بلند مدت، جذاب نمي دانند

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 3:10  توسط صادقیون  | 

7نقطه از بدن آقايون كه خانمها به آن توجه ميكنند


تصور كنيد: برنامه ملاقات شما به خوبي پيش رفته است، و او شما  را براي صرف آخرين نوشيدني به منزلش دعوت كرده. شما وارد مي شويد، كفش هايتان را از پا در مي اوريد و انگاه عطر جوراب هايتان در تمام فضاي اتاق پخش مي شود. اميدواريد كه او متوجه نشود؟

آرزوي خوبي است، اما بايد بدانيد زماني كه نوبت به موارد بهداشتي و نگهداري از بدن مي رسد، خانم ها متوجه همه چيز مي شوند. و از آنجايي كه بيشترين ميزان توجه آنها در انتخاب همسر مناسب به مواردي نظير بو، و بهداشت بر مي گردد، جوراب هاي كثيف و يا ناخن هاي نا مرتب مي توانند به راحتي رابطه شما دو نفر را بر هم زنند.

در اين قسمي ليستي از اعضايي كه آقايون معمولا به اين دليل كه تصور مي كنند خانم ها به آن قسمت ها اهميت نمي دهند، آنها را تميز نكرده و مراقبت هاي لازم را در موردشان انجام نمي دهند، را برايتان آورده ايم. اميدواريم پس از مطالعه ليست زير، جزء افرادي باشيد كه از اين نقاط مراقبت كافي مي كنند و اهميت آن را مي دانند.

1- ابرو

او انتظار ندارد كه ابروهاي شما همانند خودش كاملا داراي فرم باشد، اما ابروهاي پر و در هم و بر هم نيز، چيزي نيست كه او انتظار ديدنش را داشته باشد.

در اين مورد چه كنيد: اگر شما جز آن دسته از مردهايي هستيد كه ابروهاي پري دارند، بايد درست كاري را انجام دهيد كه خانم ها انجام مي دهند: ابروهايتان را برداريد. فقط كافي است موهاي بين دو ابرو را برداريد (فقط موهايي كه وسط دو ابرو قرار دارند). البته اگر قصد داريد موهاي بيشتري را برداريد، بهتر است نزد يك آرايشگر برويد تا او اين كار را برايتان انجام دهد.

2- ناخن

دستان شما نقطه اي هستند كه مطالب بسياري در مورد نظافت و بهداشت شخصي شما را در اختيار او قرار مي دهند. پس اجازه ندهيد تا ناخن هاي چرك و كثيف شما را از دور خارج كنند.

در اين مورد چه كنيد: لازم نيست هر هفته مانيكور كنيد تا ناخن هايتان فرم داشته باشند، بلكه فقط كافيست از داروخانه يك عدد سوهان خريداري نماييد و سختي ها و لبه هاي تيز آنرا صاف كنيد. هيچ خانم دوست ندارد، كسي او را با ناخن هاي بد فرم و ناصاف در آغوش بگيرد.

3- پوست

هيچ خانمي نمي تواند از لمس كردن پوست لطيف و صاف اجتناب كند. آيا اين دليل كافي نيست تا شما را ترغيب به داشتن پوستي لطيف و شاداب نمايد؟

در اين مورد چه كنيد: خانم ها به وسيله كرم هاي نرم و مرطوب كننده با خشكي پوست در سرما مبارزه مي كنند، آقايون اغلب اين كار را انجام نمي دهند. لازم نيست موشك هوا كنيد؛ فقط يك قوطي نرم كننده (ترجيحا بدون بو) خريداري كنيد و آنرا مرتبا بر روي پوست خود بماليد تا خشكي ها از بين بروند. افرادي كه پوست هاي چربي دارند، بايد نمونه هايي را خريداري كنند كه بدون روغن (oil free) باشند، به اين ترتيب مشكلاتان به اساني حل خواهد شد.

4- پا

ترك پا، قارچ هاي موضعي، ناخن ها بلند انگشت هاي پا، و بوي بد آن مي تواند به راحتي او را از برقراري رابطه با شما منصرف كند. متاسفانه زماني كه شما كفش هايتان را در مي آوريد اولين چيزي كه يك خانم به آن توجه مي كند، همين موارد هستند. اگر نتوانيد از اين قسمت پنهان بدن خود به خوبي مراقبت كنيد،  او ممكن است تصور مي كند كه توانايي مراقبت و نگهداري از ساير اعضاي مخفي را نيز نداريد.

در اين مورد چه كنيد: اگر پودرها و پمادهاي روي ميز جواب نمي دهند بايد با يك پزشك در اين مورد مشورت كنيد.

5- موي بيني/ گوش

من موي گوش و بيني يك مرد را با سبيل هاي بلند و نمايان يك خانم برابر مي دانم. يك خانم براي از بين بردن سبيل ها، آنها را موم مي اندازد، دكولوره مي كند و هر كار ديگري كه از دستش بر آيد در اين زمينه انجام مي دهد. آيا شما نيز نبايد همين كار را انجام دهيد؟

در اين مورد چه مي كنيد: در اين قسمت يك راهنماي ساده وجود دارد كه بايد آنرا اجرا كنيد: زماني كه موهاي گوش و يا بيني آنقدر بزرگ شده باشند كه از سوراخ ها بيرون بزنند، بايد نسبت به كوتاه كردن آنها اقدام كنيد.

6- دندان

لبخندي با دندان هاي درخشان تحت هر شرايطي همه چيز را به نفع شما بر مي گرداند. دندان هاي لكه دار، زرد، و پلاك دار او را به راحتي به سمت ديگري منحرف ميكند.

در اين مورد چه كنيد: اگر مشكلات دندان هايتان بيش از اندازه حاد شده بايد، نزد دندانپزشك برويد؛ اما اگر هنوز به اين مرحله نرسيده ايد، بهتر است يك خمير دندان سفيد كننده و دهان شويه خريداري كنيد. البته بايد اشاره كنم كه استفاده كردن از آنها را نيز از ياد نبريد.

7- كمر

كمر شما شهوت انگيزترين نقطه بدنتان است، البته نه زماني كه پر است از جوش و موهاي زائد.

در اين مورد چه كنيد: اگر مشكل شما جوش هاي غرور است، از كرم و يا لوسيون هاي پاك كننده استفاده كنيد. در مورد موها هم اگر مقدار آنها كم باشد اصلا مسئله اي نيست، تا به حال كمي مو هيچ را اذيت نكرده اما اگر مقدار آن بيش از حد نرمال است بايد به سالن زيبايي برويد و آنها را اپيلاسيون كنيد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 16:25  توسط صادقیون  |